close
تبلیغات در اینترنت
عِندَ رَ‌بِّهِمْ يُرْ‌زَقُونَ
آخرین ارسال های انجمن


یاد باد آن که چو رعنا صنمی با ما بود

همدمی، هم قدمی ، چشمِ نمی با ما بود

چلچراغِ شبِ ظلمانیِ ما می افروخت

روشنی بخشِ خیام و حَرَ می با ما بود

یاد باد آن که پریشانیِ دلها می بُرد

مهربان عارفِ والا کَرَمی با ما بود

زنده می کرد دلِ مُرده ی ما را هردم

چو مسیحا نَفسی ، هر قدمی با ما بود

یاد باد آن که به ما درسِ کرامت می داد

خوانِ گسترده ی والا نِعَمی با ما بود

دلم از دوری او داغِ شکستی دارد

یارِ شیرین دهنی، آن و دَمی با ما بود

حیف ازآن شاه چراغی که به خاموشی رفت

حَکَمی، مُحتَشَمی، جامِ جَمی با ما بود

ََتَبَرش را به کسی داد که موسائی کرد

بت شکن، صاحبِ تیغِ دو دَمی با ما بود

غلامرضا مهدوی - استهبان



ادامه مطلب


برچسب ها : یادبود , امام خمینی , رعنا صنمی , با ما بود , همدمی , چشم نمی , هم قدمی , چلچراغ , شب ظلمانی , می افروخت , روشنی بخش , پریشانی دلها , والا کرمی , دل مرده , مسیحا نفسی , هر قدمی , درس کرامت , خوان گسترده , والا نعمی , داغ شکستی ,
بازدید : 48
[ سه شنبه 14 خرداد 1398 ] [ 12:12 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات ()



بعثت

خالق جانها صفاازسرگرفت

جبرئیل آیینه و مِجمَر گرفت

حق تعالی منّتی افزون نهاد

کُلِّ هستی نشأه یِ باورگرفت

حامِلِ اِقْرَأْ وَرَبُّ الْأَكْرَمَش

آمد و غار حرا در بر گرفت

مُصحَفِ حق در رسالت بازشد

نفحه ای ازعالم برترگرفت

تا شنید از جبرئیل اِقرَأ وَ رَبّ

آیه ها از خالق اکبرگرفت

شد نبی مَبعوثِ رَبَّ العالمین

درشبِ موعود عَبا بر سرگرفت

خَلقِ انسان از عَلَق را باز گفت

خاتم پیغمبران منبر گرفت

در بلاغت سِـرِّحق را شرح داد

عَلَّمَ الإنسانَ با جوهَر گرفت

رایتِ اِنّا فَتَـحنا را گشود

برفرازقُلّه ی خاورگرفت

خیلِ مستان وخماران درپی اَش

ساقیِ رحمت به کف ساغرگرفت

عقلِ کُلّ انس وجان، عطّار عشق

خُلقِ عُظمای خوش ازداورگرفت

رأفتِ آن رَحمَة ً لِلعالَمِین

خَلقِ عالَم را سراسر در گرفت

صبح مبعث کز حراء مأمور شد

اِبنِ عمّ اَش را علی یاور گرفت

بولهب ها اّبتَـر و تَبَّت یَدا

مشرکان را رعشه در پیکرگرفت

درپیِ فرمان حق آن بت شکن

ازتمام بتگران سنگرگرفت

عالم از یُمنِ وجود ش بهره بُرد

مسلمین را زیر بال و پرگرفت

سوره ی کوثر که نازل شد براو

با فَصَلِّ رَبِّكَ وَانْحَرْ گرفت

اِنَّ شانِئکَ هُوَالأبتَر چو خواند

دشمنانش را خدا اَبتَر گرفت

تا که شد اُمِّ ابیها را پدر

دَه امام از یک نَوِه رَهبر گرفت

هرکجا فرصت غنیمت می نمود

جانشین را حیدر صفدر گرفت

با علی صَدّیقه را وَصلت نمود

فاطمه هم شأنِ خود هَمسَر گرفت

ساقی خُم خانه شد مولا علی

از قضا عِطر از قََدَر عنبَر گرفت

مهدوی هم لذّت مستی چشید

جُرعه ای ازساقی کوثرگرفت

غلامرضا مهدوی



ادامه مطلب


برچسب ها : بعثت , خالق , جانها , صفا , گرفت , مصحف , رسالت , حرا , اقراء , جبرئیل , نبی , مبعوث , العالمین , شب , موعود , انسان , عَلَق , خاتم , پیغمبران , بلاغت ,
بازدید : 85
[ شنبه 17 فروردين 1398 ] [ 12:59 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات ()


حیدر شدی تا پشت در هی در بکوبند!
جای ملائک نیست بال و پر بکوبند
زهرا دلش می‌خواست ذکر «یاعلی» را
روی عقیق سرخ پیغمبر(ص) بکوبند
سنگ علی را فاطمه بر سینه کوبید
باید که بر دُرِّ نجف حیدر بکوبند
نام تو اسم اعظم پروردگار است
این مُهر را باید به هر منبر بکوبند
معراج تازه ابتدایت بود، باید
نام تو را از این مقرّب تر بکوبند
هرکس تو را دارد چرا باید بترسد
مثل تو تنها از خدا باید بترسد

#


فاطمه علّت است خلقت را

فاطمه حُرمت است حُرمت را
فاطمه ،فاطمه است بی کم و کاست
فاطمه زُهره است ظلمت را
فاطمه عصمت است بر مریم
فاطمه عصمت است بر هاجر
فاطمه عزّت است بر کعبه
نه فقط کعبه، بلکه بالاتر!
زینت فرش و قبلۀ عرش است
از نگاهش فرشته میریزد
غنچه هم بی ارادۀ زهرا(س)
از دل خاک بر نمیخیزد
آب مهریه اش، زمین قُرُقش
پرده دارش سماء ،ملک بندش(بنده اش)
دامنش، پرورش دهنده حُسن
اِی به قربان پنج فرزندش!
کاش حالا که نوبهار شده
کاش حالا که غنچه روییده
کاش حالا که جان گرفته زمین
کاش حالا که سبز پوشیده
از مزارش نشانه‌ای هم بود
تا برایش گلاب و گل ببریم
آه مادر، ببخش، شرمنده
چِقَدَر ساده از تو می‌گذریم
راه را گم نمیکنم هرگز
به شبم آفتاب اگر بدهید
به من اذن بهشت را دادید
به سلامم جواب اگر بدهید
السّلام اِی ملیکۀ ملکوت
السّلام اِی نجیبۀ لولاک
السّلام اِی جمیلۀ جبروت
السّلام اِی حبیبۀ افلاک
بی تو حتّی بهار، پاییز است
با تو تحویل میشود هرسال
بتکان خانۀ دل مارا
اِی شکوه محوّل الاحوال


صابر خراسانی



ادامه مطلب


برچسب ها : فاطمه , علّت , خلقت , حیدر , ملائک , پیغمبر , عقیق , منبر , معراج , نجف , مقرّب , حُرمت , کاست , عزّت , بالاتر , کعبه , نگاهش , فرشته , غنچه , زهرا ,
بازدید : 106
[ جمعه 03 اسفند 1397 ] [ 17:2 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات ()


سیصد گل سرخ، یک گل ایرانی
ما را ز سر بریده می ترسانی
ما گر زسر بریده می ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

در محفل عاشقان خوشا رقصیدن
دامن زبساط عافیت برچیدن
در دست سر بریدهٔ خود بردن
در یک یک کوچه کوچه‌ها گردیدن

سیصد گل سرخ، یک گل ایرانی
مارا ز سر بریده می ترسانی
ما گر زسر بریده می ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

هرجا که نگاه می کنم خونین است
از خون پرنده ای گلی رنگین است
در ماتم گل پرنده می موید و گل
از داغ دل پرنده داغ آجین است
فانوس هزار شعله اما در باد
می سوزد و سرخوش است و چین واچین است
یعنی که به اشک و مویه خود گم نکنی
از عشـق هر آنچه می رسد شیرین است

سیصد گل سرخ، یک گل ایرانی
مارا ز سر بریده می ترسانی
ما گر زسر بریده می ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

در آتش و خون پرنده پر خواهد زد
بر بام بلند خانه پر خواهد زد
امشب که دوباره ماه بالا آمد
می آید و باد پشت در خواهد زد
یک ساقهٔ سـبـز در دلم خواهد کاشت
مهتاب بر آن شبنم تر خواهد زد
صد جنگل صبح در هوا می شکفد
خورشید به شاخه‌ها شرر خواهد زد

سیصد گل سرخ، یک گل ایرانی
مارا ز سر بریده می ترسانی
ما گر زسر بریده می ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی رقصیدیم....




ادامه مطلب


برچسب ها : سیصد , گل سرخ , یک گل , ایرانی , سر بریده , ترسانی , بریده , ترسیدیم , در محفل , عاشقان , رقصیدیم ,
بازدید : 130
[ پنجشنبه 25 بهمن 1397 ] [ 19:18 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات ()


بادِ موافق به زمستان وزید

روح خدا از دَمِ عیسی دمید


بحرِ خُروشانِ زمان رام شد

نوحِ سُکاندار ، دل آرام شد


بارِشِ رحمان به دل وجان گرفت

باور و هِمّت سَروسامان گرفت


فجربرآمد همه جا نور شد

کوری چشمِ شب دیجور شد


مامِ وطن عزّت خود باز یاف

گُلشَنِ دین سروِ سر افراز یافت


پیرِخُمین آمد وپیمانه داد

باده ی جانانه زمیخانه داد


بادِ صبا، عطرِ شهیدان وزید

روحِ خدا، روضه ی رضوان، رسید


دیــوِ پلیــد آن طــرفِ آبــها،

گِل به دهن غرقه ي سیلابها،


شورو نوا در سرِ پیرو جوان،

لاله شد از خونِ شهیدان؛ جهان


بیست ودوِ بهمنِ پنجاه وهفت

نورِ خدا آمد و ظلمت برفت


دست خدا، حامی پیکار بود،

وَحدتِ مردم سبب کار بود


حامی ایران کَرَمِ کِردگار،

هست خمینیُّ و رَه اَش ماندگار،


مهدویا ساقی اگر حیدر است،

خامنه ای وارثِ پیغمبر است


غلامرضا مهدوی



ادامه مطلب


برچسب ها : بهمن , پیروزی , دست خدا , خامنه ای , وارث , پیکار , موافق , خروشان , رام شد , سکاندار , دیجور , گلشن , پیمانه , روضه , رضوان , سیلابها , کردگار , پیغمبر , خمینی , مهدویا ,
بازدید : 110
[ سه شنبه 16 بهمن 1397 ] [ 10:58 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات ()


با خبر کرد نسیمی همه دنیا را
متلاطم شده دیدند دل دریا را

گل سرخی که می ‌از قطره شبنم می‌زد
مست می‌کرد ز بوی نفسش صحرا را

چه صفایی چه هوایی چه دلی داشت زمین
شور می‌داد ز حال خوش خود بالا را

چشم‌هایی به روی چشم دگر وا شد و بعد
دل مجنون کسی برد دل لیلا را

بین آغوش برادر چقدر آرام است
چقدر ناز ربودست دل بابا را

گوییا بار دگر حضرت پیغمبر دید
عکسی از ماه رخ کودکی زهرا را

زینت خانه مهتاب به دنیا آمد
زینب حضرت ارباب به دنیا آمد

چهره‌اش منعکس از طلعت روی زهراست
عشق بازیش از آن حال و هوایش پیداست

حضرت زینب کبری خودش اقیانوسی‌ست
گرچه چشمان پر از گوهر نابش دریاست

اگر عباس علمدار صف کرب و بلاست
از ازل تا به ابد پرچم زینب بالاست

مادری کرد برای سه امامش زینب
پس ولایت به پرستاری او پا برجاست

سوره مریم قرآن نمی ‌از تفسیرش
وسعت روح بزرگش چقدر نا پیداست

بهترین خوبترین خواهر دنیا آمد
حضرت فاطمه دیگر دنیا آمد


مسعود اصلانی



ادامه مطلب


برچسب ها : زینت خانه , مهتاب , به دنیا , نسیمی , همه دنیا , گل سرخی , متلاطم , چه صفایی , حال خوش , دل مجنون , بین آغوش , آرام است , ماه رخ , زینب زهرا , منعکس , طلعت روی , زینب کبری , صف کربلا , پرستاری , خواهر دنیا ,
بازدید : 151
[ شنبه 22 دي 1397 ] [ 18:49 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات ()


فتنه شاید روزگاری اهل ایمان بوده باشد

آه این ابلیس شاید روزی انسان بوده باشد


فتنه شاید در لباس میش، گرگی تیز دندان

در لباسی تازه شاید فتنه چوپان بوده باشد


فتنه شاید کنج پستوی کسی لای کتابی؛

فتنه لازم نیست حتماً در خیابان بوده باشد


فتنه شاید در صف صفِین می جنگیده روزی

فتنه شاید در زمان شاه، زندان بوده باشد!


فتنه شاید با امام از کودکی همسایه بوده

یا که در طیّاره ی پاریس_تهران بوده باشد


فتنه شاید تابی از زلف پریشان نگاری

فتنه شاید خوابی از آن چشم فتّان بوده باشد


فتنه شاید اینکه دارد شعر می خواند برایت؛

وا مصیبت! فتنه شاید از رفیقان بوده باشد


ذرّه ای بر دامن اسلام ننشیند غباری

نامسلمانی اگر همنام سلمان بوده باشد


دوره ی فتنه است آری، می شناسد فتنه ها را

آنکه در این کربلا عبّاس ِ دوران بوده باشد


فتنه خشک و تر نمی داند خدایا وقت رفتن

 کاشکی دستم به دامان شهیدان بوده باشد


مهدی جهاندار



ادامه مطلب


برچسب ها : فتنه , فتنه شاید , روزگاری , اهل ایمان , بوده باشد , در لباس , لباس میش , تیز دندان , لباسی تاره , فتنه چوپان , کنج پستو , لای کتابی , لازم نیست , در خیابان , صف صفین , جنگیده , زمان شاه , زندان بوده , چشم فتّان , همنام سلمان ,
بازدید : 127
[ سه شنبه 11 دي 1397 ] [ 16:14 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات ()


از ازل آب و گلم گفت: که من کوثری ام

فاطمی دین و حسینی، حسنی، حیدری ام

همه ی دلخوشی ام ای گل زهرا (س) این است

که خوش اقبال از این مرحمت داوری ام

سر در قصر بهشتی دلم بنوشتند

که مسلمان مرام حسن عسگری ام

چه کسی مثل من دل شده دلبر دارد؟

چه کسی مثل تو ای دوست کند دلبری ام؟

من که مجنونم و آشفته – تو را می خوانم

سربازار غمت-یوسف من - مشتری ام

به همه نسل بنی فاطمه سوگند که من

تا صف حشر بگویم که علی اکبری ام

آسمان مهر وتولای تو داردآقا

عرش درسینه تمنای تو دارد آقا

حور وغلمانِ بهشت اند گدای نفست

باغ رضوان سر سودای تو دارد آقا

از شعاع افق چشم تو بالاتر چیست؟

ماه سودای قدم های تو دارد آقا

هل اتی آید وآقایی تو می خواند

جبرئیل آیت غرای تو دارد آقا

عرصه محشر وآغاز شفاعت از توست

عالمی حسرت فردای تو دارد آقا

گوشه صحن وسرایت، حرم آل عباست

خاک سرداب گل پای تو دارد آقا

زیر پایت نظر افکن که تماشا دارد

دل آواره به خاک قدمت جا دارد


محمود ژولیده



ادامه مطلب


برچسب ها : میلاد , امام حسن , عسکری , علیه السلام , از ازل , کوثری ام , فاطمی , حیدری ام , داوری ام , عسکری ام , دلبری ام , مشتری ام , اکبری ام , هل اتی , عرصه محشر , فردای تو , گوشه صحن , آل عبا , غلمان ,
بازدید : 138
[ شنبه 24 آذر 1397 ] [ 15:49 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات ()

تا آسمانی طائرم بر بامِ کیهانم بیا

تا خسته جانی زائرم شیدای جانانم بیا

فصلِ بهاران و چمن، هنگامِ یاس و یاسمن،

با بلبلانِ انجمن، در باغ ریحانم بیا 

دارم نشان از بی نشان، بر بالِ پروازم نشان

از منتهای کهکشان، تا کُنج زندانم بیا

من زایری بارانی ام، آیا زِ خود می رانی اَم؟!

ای یوسف پنهانی ام ، در راهِ کنعانم بیا 

ای گلسِتانَت آسمان، ای رهنمای انس وجان

دراین دیارِ بی نشان، یک سربه سامانم بیا

من عاشقی دیوانه ام، آواره ی میخانه ام

گم کرده راهِ خانه ام، کاشانه ویرانم بیا 

طعنه زنندم این وآن، هم ناکسان وهم کسان

خُردُ کلان پیروجوان، رسوای دورانم بیا

باشم غلامِ خانه ات، کاشانه ی شاهانه ات

با آب و نان و دانه ای، تا دربِ دالانم بیا 

ای از تبار هادوی، دارم اراداتِ قوی

منّت نما بر مهدوی، داروی درمانم بیا

#




ادامه مطلب


برچسب ها : شیدای , جانان , جانانه ای , مستانه ای , میخانه را , پیمانه را , دیوانه را , کما کانم , رها کن , دوا کن , زخم دل , دوشاب غم , دوچندانم , هجرانم , آواره کن , بنده ام , تابنده ام , منت نما , پریشانم , فراخوانم ,
بازدید : 156
[ سه شنبه 13 آذر 1397 ] [ 11:33 ] [ نویسنده : mahdavi ] | نظرات ()


کدام آفتاب عشق

دمید از کرانه های عزمتان

که اینچنین

              - زساقه های دستتان-

                           شکوفه های زندگی ، جوانه زد؟

کدام چشمه سار روشن امید

 

در دامن بلند کوهسار فکرتان جهید

وشد روانه همچو رود مو جزن

که اینک از دو سوی آن

                           هزار کام تشنه آب میبرد ...

کدام صخره زان ستیغ همّتِ بلندتان

                                  - از آن فراز-

                                                شد رها

که از خروش رعد گون آن  ، چنین

                                  ز دشمنان

هزار گوش ، پرده پرده پاره شد ؟

                                  ............

کنار جاده ی زمان

و روی قلبِ تلخ و پیش پای زور دشمنانتان

کنون چو صخره مانده اید سر افراز

                     غرومند و سر بلند و صعب وسخت

       چنین هماره باد عزمتان و نامتان

و روسیاه باد تا همیشه خصمتان

مباد ای گُلان باغ دانش و شرف

که از سَموم این خزان بپژمرید ...

                                  ..............

قسم به خون آفتاب

به روح روشن وروانِ پا کِ آب

قسم به زندگی به عشق

به خنده ی گل امید برلبان عزم

به شبنم سرشک چون ز برگ دیدگان غم چکد

به ابرآه

چون در آسمان سینه های ما

                           -زاندُ هان ما ، برایتان ، به هم رسد-

به تندر خروش خشم خلق

که اینک ای دریغ مانده ساکت و خموش

به آن کتاب آسمانی وبلند

                           که خونتان

درون روشنای آیه های پاک آن

                                  طهارتی دگر گرفت

و عزمتان

                     زسوره های رعد و مومنون آن

                                         توان و توش بیشتر گرفت

قسم به هر یک از شما

شما که هر یک از جهان فراترید

                                  و از حماسه برترید

شما که پاسدار مرزهای دانش و حماسه اید

قسم به هریک از شما:

                           که نامتان ، درون قلبهای ماست

هماره تا بود وطن

همیشه تا بود جهان

                     ..................

امید با شما دو باره پا گرفت ،

                                  بلند باد نامتان



ادامه مطلب


برچسب ها : شهیدان , زنده اند , کدام , آفتاب عشق , اینجچنین , ساقه های , دستتان , شکوفه های , جوانه زد , چشمه سار , دامن بلند , همچو رود , کام تشنه , ستیغ همت , بلندتان , خروش رعد , رعدگون , هزار گوش , دشمنانتان , سر بلند ,
بازدید : 124
[ جمعه 09 آذر 1397 ] [ 8:25 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات ()
:: تعداد صفحات : 7
1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد


.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب نسل سومی
  • وب پی اس پی
  • وب جوان مکانیک
  • وب قالب بلاگفا