close
تبلیغات در اینترنت
عِندَ رَ‌بِّهِمْ يُرْ‌زَقُونَ - 5
 


خِضرِ فرخُنده پی ای کاش بَراتم بدهی


جرعه ای مختصر از آبِ حیاتم بدهی


غرقِ دریایِ تَمَنّای شما، ها شده ام


سببی سازی و ای کاش نجاتم بدهی


گوشه ی چشمی اگر یوسفِ زهرا بکنی


رَه نشانی  زِ صفایِ عَرَفاتم بدهی


تا به محرابِ دوچشمانِ سیاهِ تو رَسَم


حالِ اذکار و صَلات و صَلَواتم بدهی


سالها گم شده ام در دلِ تاریکی نفس


روشنایی زِ وَرای ظُلُماتم بدهی


شوقِ دیدارِ شما دارم و با موی سپید،


گُل نشانی زِ رُخَت قبلِ وفاتم بدهی


مُستَحَقَّم ، منِ عاشق، منِ مسکین، منِ زار


بوسه ای لعلِ لبت کاش زکاتم بدهی


تا خماری نکشم بیشتر ای صاحب صبر


نَشئه ای کاش برایِ سَکَراتم بدهی


غلامرضا مهدوی آزاد



ادامه مطلب


برچسب ها : خضر , فرخنده پی , بدهی , جرعه ای , مختصر , یوسف زهرا , ره نشانی , محراب , اذکار , صلاتسالها , گم شده ام , تاریکی نفس , روشنایی , شوق دیدار , موی سپید , گل نشانی , من عاشق , من مسکین , صاحب صبر , غلامرضا مهدوی آزاد ,
بازدید : 355
[ پنجشنبه 02 مهر 1394 ] [ 0:9 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات ()


نرگس مستِ تورا هرمژه ای شمشیر است


درنظربازی تو، صیدِ دلم تسخیر است


سالها دل زکفم برده ای وتابم را


پای دربندِ دوتا زلف تو، درزنجیر است


هی مرا وعده ی امروز به فردا دادی،


نکند دیر کنی؛ جمعه ی دیگر دیر است!


کاش ای کاش که دل طاقت دوری را داشت


تا به کی غیبت کبرای تورا تأخیراست؟


درفراق تو شب و روز ندارم مولا


لحظه ها بی تو بسی هرنفسی دلگیر است


به گمانم دل ودین را به تمنّا دادم،


ورنه ماهِ رخ تو آدم وعالم گیر است


معدنِ فیض خدائی و خدا می داند،


که طلای تو مِسِ جانِ مرا اِکسیر است


شکوه و آه زفقدان نبی هرآنی*


باتو آیات و روایاتِ خدا تفسیر است


بعدازاین درغم هجرانِ تو شاعر باشم


سخن ازیادِ تو تقریردل وتحریر است


گیرم این منتظرت زارو خطاکار آقا،


این چه تأخیرو چه تدبیرو چه سان تعزیر است


«مهدوی» یک دله کن دل وَ ریا کمترکن،


  رازِ این پرده ی غیبت گنه وتزویر است



غلامرضا مهدوی آزاد



ادامه مطلب


برچسب ها : گله , انتظار , نرگس مست , شمشیر , نظربازی , صید , تسخیر , پای در بند , زلف تو , جمعه ی دیگر , طاقت دوری , غیبت کبرا , فراق تو , لحظه ها , عالم گیر , معدن فیض , اکسیر , فقدان , شکوه , غلامرضا مهدوی آزاد ,
بازدید : 380
[ دوشنبه 30 شهريور 1394 ] [ 8:2 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات ()

 

زیباتر از هر گل توئی ، در نای هر بلبل توئی،
 

درباغ و بستان وچمن ، عطر بهار و گل توئی
 

بوی نسیم هرگلی ؛ طنّازی سنبل توئی
 

صبح ومَسا، شام وسحر، انوارِجزء وکُل توئی
 

سوز و گدازِ عاشقان ، کاید ز قعر دل توئی
 

آغاز هر اوّل توئی ، پایانِ هرکامل توئی
 

عالم همه آیاتِ تو، هر آیه را شامل توئی
 

اوزانِ هر میزانمان ، اَعدَل زِ هَرعادِل توئی
 

کامل نما نُقصانمان ، اَکمَل ز هر کامل توئی
 

افزون نما بر علم ما ، عالِم کُنِ جاهل توئی
 

افتاده در کارم گره ، مشکل گشای کُل توئی
 

دانا توئی ، والا توئی ، افضل زِ هرفاضل توئی
 

نقصانِ وَهم از من بُـوَد ، اَعقَل زِ هر عاقل توئی
 

در خواب خرگوشی منم ، آگه کُنِ غافل توئی


غلامرضا مهدوی آزاد



ادامه مطلب


برچسب ها : زیباترین , مهدوی , خواب , غافل , خرگوشی , نقصان , وهم , عاقل , تویی , فاضل , افتاده , مشکل , افزون , اکمل , کامل , اوزان , عادل , شامل , آغاز , پایان ,
بازدید : 336
[ جمعه 13 شهريور 1394 ] [ 16:12 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات ()

 

باکاروانِ زائران سوی رضاجان می روم

باعاشقان ودلبران پابوسِ جانان می روم

 

ازخانه بیرون گشته ام ،شاید زخودبیرون شوم

ساقی اگرجامی دهد، با پا نه با جان می روم

 

هرکس به گُل گَشتی رود درفصل نوروز وبهار

خوشتر زفردوس برین سوی خراسان می روم

 

رنج سفر را، کوی وصلش کام شیرین می کند

دستم تهی، بارَم گنه،سویش خرامان می روم

 

خاموشم و درگوشه ای سردرگریبانِ دعا

برف سپیدی برسرم باصوت قرآن می روم

 

ازقلّت اعمال خود،رویم سیه، شرمنده ام

شوق زیارت درسرم، با ذِکرِ یزدان می روم

#

 

آهوکجا!، صـیّادکیست! عالَم ضمانت می کنی

یوسف توئی؛ گم کرده راهم؛ سوی کنعان می روم

 

حِصنَـت کَـلامِ  لا اِلَـه، اِلاّ خدای واحد است

آیم اگر، درحِصنِ تو، ایمِن به سامان می روم[1]

 

بایک غزل این دل طمع دارد خریدارت شود

همچون عقابی ازقفس بر بامِ کیهان می روم

 

آقا رضا، اِذنی بده گَردَم غلامِ درگَهَت

لایق اگر باشم تورا، هرروز قربان می روم

 

عمری یدک کش بوده ام نامِ غلامیِّ تو را

حالا به عشق دیدنت، شادوغزل خوان می روم


غلامرضا مهدوی آزاد

 



ادامه مطلب


برچسب ها : سوی خراسان , بیرون , ساقی , هرکس , نوروز و بهار , فردوس برین , رنج سفر , کوی وصلش , کام شیرین , خرامان , گریبان دعا , برف سپیدی , غلامرضا مهدوی آزاد , قلت اعمال , شرمنده , شوق زیارت , ذکر یزدان , سوی کنعان , حصن تو , بام کیهان ,
بازدید : 392
[ یکشنبه 01 شهريور 1394 ] [ 23:59 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات ()

 

 

«مثنوی طنز»


روایت کرده اند اربابِ اخبار

نه یکبار ونه ده بارو نه صدبار


از اعمال پلید ویژه خواری

فسادِ اقتصادی؛.. بانکداری


بیا بشنو  دوتا ترفند و سودا

ز دیروز و ز امروز و ز فردا


دوکَس رفتند بانک از بهرِ وامی

یکی " نامی" بُد و دیگر عوامی


عوام از بهرِ وامِ ازدواجی

که زخمش را کند شاید علاجی


در اینجا بعداً از" نامی" بگویم

تو دانی بهتر از من گفتگویم


و اما این عوام نکته پرداز،

که دارد غصه ها درهاله ای راز


برآمد نام او از نوبتِ وام

که بانک از بهر او برپا کند دام


سه ماهِ قبل ازاین نوبت گرفته

و حالا آمده حاجت گرفته


به سمت باجه آمد با دلی شاد

درآن صفِ طویل آن تازه داماد


دوتاشد تا با سلامی و علیکی،

سپس مامورخوش برخوردِ بانکی:


بدو گفتش برو مدرک بیاور

هزار ویک دلیلِ شک بیاور


بیاور پوشه ای با ریز اقلام

که بگذارم تو را درنوبت وام؛


نزن چانه نگیر از وقت مردم

مرا عاصی نکن از دست مردم


ندارد این مدارک چک و چانه

بُوَد قانون وامِ این زمانه


سفید امضا دوتا سفته، دوتاچک

برای اخذِ این وام اَرچه کوچک


قباله با دوضامن ظرفِ امروز

نیاوردی اگر؛ وامت شود سوز


برو شش ماهه ای در خوابِ این وام

که گردد نوبتت آرام آرام


اگرکفگیر نخورد اندر تهِ دیگ

بیاید وام تو بعد از دوتا " لیگ"


عوام اما چو شد ناکام از آن وام

سرخودراگرفت وجَست ازآن دام

#

و اما آن نامیِ این قصه در شهر

که آقازاده ای بود عابدِ دهر..،


پُر از باد و بروت وعشوه وناز

حریف و هفخط و پشتِ هم انداز


سوارِ بر بلیــزر داش مشتی

به بانک آمد و از آن درب پشتی،


سلامی داد وبانکی داد علیکی

پذیرایی شد از او شیرو کیکی


کُدی داد و به ایماو اشاره

فرا خواند از زبان استعاره


تکبّرکردو بالا ابرو انداخت

شناگربود وماهر پارو انداخت


بدو ماموربانکش زیرلب گفت

شده نامِ شما با وامِ ما جفت


سپس واکرد ازاو پرونده ای سبز

و بنمود از ته دل خنده ای سبز


در آمد نامِ او از وامِ مجعول

چهل میلیارد و اندی طبق معمول،


بدو گفتش بیا بالا بفرما،

قدمهای تو برچشم و سرِ ما،


نگه دارَد خدا، جانِ بابایت

چرا دیرآمدی جانها فدایت؟،


بیا در بانکِ ما حرّاجِ وام است

ربا منسوخه و اصلن حرام است


به امثالِ شما مردانِ رندان

دهیم از وام وتسهیلات ارزان


شَوَد آماده وامت ظرف امروز

هرآنچه خواهی از آن آتش افروز


بیاور کیسه ها را با دو جاور

بکن اموالِ مردم را تو پارو


دوصد میلیارد و نیمی بی وثیقه

بِبَر با کُوت وشلوار و جلیقه


نکن فکرش، بدهکاری کدام است

برای ما رباخواری حرام است


نزن ترمز که چرخت می کند جام

چه کس گفته برو درنوبتِ وام


چکِ کارمندی و سفته دروغ است

سند یاهر وثیقه کشک ودوغ است


چه کس گفته دوتا ضامن بیاور

خودت چک هستی وسفته دلاور


بگیر ارز و دلارو هرچه خواهی

بباف از این نمط عالی کلاهی


ببر آلمان، سوییس، یا انگلستان

برو خوش باش با آن در گلستان


بِبَر دلّالی و رانت آوری کن

برای بنده پورسانت آوری کن


بکن پُر کوله بار از جنس الوان

برای ما بیاور بندِ تنبان


من ازطرفندِ سودای تو مستم

هوادار تو در سرمایه هستم


تو ازمن اَستی و دارم هوایت

مرا افشا نکن جانِ بابایت


سفارش می کنم زنهارو زنهار

خودت آمارو ارقامش نگه دار


اگرن گندش در آمد بعدِ دَه سال

شوی توچون عقاب ومن شوم دال


فِلنگِ خود از این سامان ببندیم

به ریش مردم ایران بخندیم


غلامرضا مهدوی آزاد



ادامه مطلب


برچسب ها : رانتخواری , روایت , اخبار , صدبار , اوضاع , بانک , بانکداری , ویژه خواری , دیروز , امروز , ترفند , سودا , عوام , وام , نکته پرداز , حاله ی راز , نوبتِ وام , درگیر , پی گیر ,
بازدید : 344
[ سه شنبه 13 مرداد 1394 ] [ 13:48 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات ()


در مستی خود غرقند،اصحابِ ضرار انگار،

این قوم نمی ترسند، ازآتشِ نار* انگار


گه اَبیَض وگه اَسوَد، گه دوغ وَ دوشابند

هرروز به صد رنگند، درنقش ونگار انگار


دون مایه وبی دردند، شرمنده نمی گردند،

نادان و تهی مغزند، خاشاک وغبارانگار


شیطان صِفتند اینان، بی شرم  وَ بی دینان،

برسجده همی سایند، سر پای دلار انگار


"لات" و"هُبَل" و"عُزّی"، اِرثِ پدرِآنان

درجنگِ خداهستند ، با دار وندار انگار


تا باد به سردارند، جُزفتنه نمی دانند،

دردستِ عدو هستند، ابزارِ فشار انگار


سفیانیِ این دوران، جانی صفتند اینان

چون مرکبِ عَصّاران دائر به مدار انگار


این شِبهِ یهودیها، یا آلِ سعودیها،

کُفّارِ دیار انگار، بیگانه تبار انگار


هتّاکی و کلاّشی، تنها هنر آنان،

بویی نَبَرند اصلا ، ازعارُ وَقار انگار


گر حُرمتِ یک مؤمن، برتر بود از کعبه*

بِالله زده اند افسار برما چوحمار انگار


درسوگِ خوداین خانه، عمریست عزاداراست

ازشرِّهمین اشرار، با حالِ نزار انگار


تحقیرِ عَجَم تا کی، از سوی سبک مغزان

افزون شده این کردار، از حد و شمار انگار


درعمره و حج ماییم ، همواره خَسِ میقات

ازسگ صفتان زنهار، شد چاره ی کارانگار


تحریم کنید این حج، تحقیر مسلمانان

تعطیل کنید عُمره، بازار قمار انگار


رهبر دهدم فرمان، بر هدمش اگر، اَلآن

سربَرکنَمَش ازتَن، این توله ی مار انگار


موسی صفتی باید تا فتنه براندازد

از بُن بکند این خار، بی داد و هوار انگار


مهدی(عج) نظری بنما، برشیعه دراین وادی،

گردیده عدو کفتار، ازبهرشکار انگار


ای اهلِ یمن درخون؛ دستی به دعا بردار

شاید سببی سازد آن طـُرفه نگار انگار



غلامرضا مهدوی آزاد

---------------

* نار : جهنم، دوزخ

* امام صادق عليه السلام فرمودند:« اَلمُؤمِنُ اَعظَمُ حُرمَةً مِنَ الکَعبَة» حرمت مومن از حرمت کعبه بالاتر است. خصال، ص27.



ادامه مطلب


برچسب ها : یهودیها , نقش و نگار , دون مایه , بی درد , سجده , لات , هبل , ابزار فشار , سعودیها , بیگانه تبار , حرمت , عزادار , تحقیر , میقات , تحریم , طرفه نگار , اهل یمن , سفیانی , دوران , غلامرضا مهدوی آزاد ,
بازدید : 439
[ دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 ] [ 12:45 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات ()
برگرفته ازسریالِ طنزِ مردِ هزارچهره باهنرمندی"مهران مدیری"؛ اشاره به  قسمتی که سوژه، خود را شاعر، جا می زند.

 

دورِ زن سالاری است وبچّه سالاری، جدا

رحم کن برما­سوا، ای خالقِ باری، جدا

مردی و مردانگی ها کیمیای کیمیاست

ضِدِّ اَرزشها شده رفتار وکرداری، جدا

تا نمانند از تمَدّنهای غربیها عقب،

می بُرَند اَز آسِتین وپاچه مقداری جدا

پیشِِ برخی مَردهای اِصطِلاحاً "زن ذلیل"،

صد شرَف دارد خروسِ مُرده یِ لاری جدا

تازگیها مُد شده حَقِّ ویزیتهای کلان،

در مَطَبهایی جدا و سهمِ بیماری جدا

درکلینیکِ خصوصی کیسه را پُر می کنند

زیرِمیزیها جدا، حقّ العمَل، خاری جدا

می بَرَد سودِ کلانی تاجرِو سرمایه دار،

درمیانِ گرمیِ آشفته بازاری جدا

با دُلارو اَرزِخود سهمِ دوعالم می خَرَد،

دَر وَرای پرده ای، با رَمز و اَسراری جدا

اِحتِکارِ جنس و اَرزاقِ عمومی راحت است،

بَهرِِ دَلاّلان شده این راهِ نشخواری جدا

رانتخوار،از، توبره وآخور، مُضاعف می­خورَد،

او بُوَد کفتاری واین لاشه مُرداری جدا

# # #

چشمُ هم چشمی بلائی دائمی در بَینِ ماست،

بَد وَبائی، مُسری است این گونه بیماری جدا

ازشما پنهان نباشد، "رسمهای ازدواج"،

شیربها و مهریه هریک دوخرواری جدا

درشبِ عقد از طلاهای مجازی پُرکنند،

صفحه ای از دفترِ محضر به اِقراری جدا

سالِ میلادِ عروس خانم ملاکِ سکّه هاست،

یکهزاروسیصدو هفتاد و مقداری می شود،

می بَرَندآن وعده ها باهم به دفترخانه ای

تاکه قانونی کننداین شیوه؛ عیّاری جدا

می بُـرَد با پنبه، سَر ، از هرجوانِ باخِرَد،

مَحضَرِ رَسمیِّ ما باخُطبه ی جاری جدا

وَصلتِ تُنبِ طلا دیری نمی پاید که زود،

قهرو آشتیها شود آداب و اَطواری جدا

بَعدِ شبهایِ زفاف و دوره یِ ماهِ عسل،

می رسد هنگامه ی رفتار وکرداری جدا

با دخالتهای برخی کاسه های داغِ آش[1]،

سَنگُلاخی، می شود هر راه همواری جدا

می­گذارد فوراً اِجرا "مادمازل" کابینِ خود،

تابگیرد سکّه های زر ، زِ ، دلداری جدا

خربیارو باقالی­ کُن بارِاو[2] یا لَلعجب،

کرده دامادِ فراری فکرِشلواری جدا

لیلی ومجنونِ دیروزی وَ اوضاع طلاق،

وامق و عَذرایِ اِمروزیّ وطرّاری جدا

عشقِ اینان نیز دیری نمی پاید که باز،

می شوند ازیکدِگر، با ناله وزاری جدا

این چنین باشدکه عبرت می شود بهرِ جوان،

می رود بالا سنین ازدواج آری جدا

این همه آداب و بدعتها شُده فرهنگِ ما

گاهِ دشواری جدا هنگامِ ناچاری جدا

"گوش اگرگوشِ تو و، فریاد اگر فریادِ من"

می شود این سوژه ها همواره تکراری جدا

با اَدای شاعری افتاده ام در واژه ها ،

هَجو می گویم جدا، طنز و دکان داری جدا

"مهدوی"چالش بُوَد بیش ازیکی، مُعضَل هزار،

کم نیاری قافیه ؛ بس کن دل آزاری جدا


غلامرضا مهدوی آزاد

 



ادامه مطلب


برچسب ها : اطواری جدا , اطوار , مرد هزارچهره , زن سالاری , بچه ساری , جدا , ماسوا , خالق باری , مردی ومردانگی , کیمیاست , ضد ارزشها , تمدنهای غربیها , آستین , پاچه , زن ذلیل , لاری , کلینیک خصوصی , حق العمل , سود کلان , غلامرضا مهدوی آزاد ,
بازدید : 469
[ پنجشنبه 03 مهر 1393 ] [ 15:13 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات ()


بازهم برق ؛ دمارازهمه در ، آورده


سرِشب رفته، سحر خون جگرآورده


بازهم درصفِ ارزاقِ فروشگاه امروز،


مردوزن را به ستوه ازکَرو فَر، آورده


وِلوِله در مطبِ دکترودرمانگاه است،


زائویی پای سبک کرده پسر،آورده


مردوزن، خُردوکلان درصف نانوایی را ،


ساعتی کاشته و حوصله سر، آورده


این سفرکرده که صدقافله دل را بُرده ،


درحَذَرهم زِ سَفَر، بارِخَطَر، آورده


کرده با هر نَوَسانش دِلِ ما را پُردود


دادِ یخچال وفریزر همه، در، آورده


سارقی باز ، شده  از سرِ تیرآویزان


رفته تا گَـلّـه بِیارَد  بُزِ گَرآورده


حاج علی از سفرِ آن وَرِ آب آمده باز


چه موتور برقِ سه فازی زِ قَطَرآورده!!


#

برق اگر رفت دلا غصّه نخور برگردد


یادی از خاطره ی عصر حَجَرآورده


بازهم باد وزیده است وچنار اُفتاده


از برای فِـرِ، ما ، هیزُم ترآورده


بازهم فسقلی و طَنزْکِزِ، بی مَزه اش


دلقکی را چو، فَنَر، قِر، به کَمَرآورده


غلامرضا مهدوی آزاد



ادامه مطلب


برچسب ها : بابا برقی , بازهم , دمار , همه , آورده , شب , سحر , خون جگر , ارزاق , فروشگاه , صف , ولوله , مطب , درمانگاه , زائو , برق , عصر حجر , چنار , غلامرضا مهدوی آزاد ,
بازدید : 470
[ سه شنبه 13 خرداد 1393 ] [ 11:11 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات ()
[ جمعه 22 فروردين 1393 ] [ 17:11 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات ()
:: تعداد صفحات : 5
صفحه قبل 1 2 3 4 5


.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • فایل زون