close
تبلیغات در اینترنت
نینوا


مأموریتِ مسلم ابن عقیل از سوی امام حسین(ع) برای گرفتن بیعت درپاسخ به دعوتِ کوفیان از ایشان:

 

زبان حال و نامه امام حسین(ع)به کوفیان:

 

 

بعدِ بسم اللهِ رَحمنِ الرّحیم

 

السّلام ای کوفیانِ در حریم

 

راهِ من باشد فقط اصلاحِ دین


با کتابِ نابِ ختم المرسلین

 

حُکمِ دین تنها کتاب وسنّت است

قائمِ اَمرِ خدا بی منّت است

 

آمده مکتوبه ها چندین هزار

بادوصد اِمضایِ اَشراف و کبار

 

شکوه هاتان حاکی از بی رهبریست

 

داد و استمدادتان بی داوریست

 

تا سعید و هانی آخرنامه ها

نزدم آوردند از سوی شما


شد مرا حجّت تمام اندر قیام

 

تا کنم در نینوا برپا خیام

راهِ من باشد فقط اصلاحِ دین


با کتابِ نابِ ختم المرسلین


کوفیان، مسلم علمدارِ من است

بهترین سالار و سردارِ من است

 

این سپهدار ورحیلِ بی بدیل

می نمایم با دلیل او را گسیل

او سفیر من  بُوَد باصد امید


جملگی باحضرتش بیعت کنید


یار وغمخوار است و سردارِ حسین


یادگارِ  بدر و احزاب و حنین


این عمو زاده بود اِبنِ عقیل


بر شما باشد زِ مردو زن کفیل


رازِتان را در میان با او نهید


دستِ بیعت با دو دست او دهید


می سراید باشما از عشق پاک


روشنی بخشد چو ماهِ  تابناک

باشد از من نزد او امر ولی


از امامِ خود، حسین ابنِ علی


حامل اَمرِ  امامت بر شماست


ناخدایی با درایت بر شماست

 

تا به فرمانم به او بیعت کنید


خواهم آمد نزدتان با صد امید
...

 

با فراخوانِ شما آماده ام

 

الرّحیل از سوی کعبه داده ام

رَدِّ دعوت کی کنم از اُمّتَم


عِترَتِ پیغمبرِ بی مِنّتَم


(راوی)
:

 

چون سفیر آمد به گِردَش آمدند

دورِ اوپیر وجوان حلقه زدند


کُلِّ اقشار ،ازیمین واز یسار


مسلمین افزون زصدها وهزار


هر کدام از کوفیان با طَمطراق


غرقِ در شمشیرو خنجر بایراق


به به وچه چه ازآنان شد بلند


حامیِ فرزندِ زهرا سربلند


فوج فوجِ مردمان درخدمتش


منزلِ سالِم* مَحلِّ بیعتش


گوشِ جانها پُر ز پیغام ِحسین


خطبه ها خواندند با نام حسین


یا، رَجَزخوانی نمودندآن سران


ضمن بیعت هم قَسَم تا پایِ جان


مسلم از آنان همه  بیعت گرفت


ازخواص وعامی وهیئت گرفت


پس پیامی بر امامِ خود بداد


تا بیاید از برای عدل و داد
:

کای اماما کوفیان آماده اند


قول همیاری به ما را داه اند

 

کرد اه ند ا اینان به ماها اقتدا

 

کوفیان از ابتدا  تا، انتها

#
باخبرشد چون یزید از این قیام


می گساری می نمود اندرخیام


با سگ وبوزینه ها مفعول بود


درقماروشُربِ می مشغول بود


فوراً از روی غضب پیکی بداد


بر عبیداللهِ پَست، اِبنُ الزّیاد:


کای فلان ِابن فلانها زود باش


بشنو،این فرمان به فکرسود باش


آب در دستت رهاکن ،حیله باز

 

جانبِ کوفه همین اَلآن بتاز

تا بدانجا یک قدم درجامزن


گردنِ آن فتنه جویان را بزن


#

آن زیادِ نابکار از جا جهید


عین کرکس بر درِ کوفه رسید


بافریب وحیلتی بسته نقاب


ریش وموی خود نموده درخضاب


جایِ مولامان حسین آمد فرود


قاپِ این کوفی تباران را ربود


داخلِ بیت العماره جاگرفت


مثل کفتاری در آن مأوا گرفت


با دوصد تهدید وتطمیع وفتن
...،

هم ز مأموران مخفی وعلن
...،

سُست عنصُرهای کوفی راخرید


جمعی از آنان به صُــّلابه کشید


حیلتِ آن دون صفت شد کارگر


شیعیان ازظلم وی خونین جکر


خدعه کردو از شکاف فتنه ها


بهره ها بُرد ازغلاف دشنه ها


شدجدا خیلِ جماعت از سفیر


ازجوان وخبرگان وخُردو پیر


ترسُ وحشت کوفه را دربَر گرفت


مسلمِ تنها عبا بر سر گرفت


از پیِ آدم همی گشت و ندید


تا از آنها جملگی شد ناامید


نامه ای سویِ امام خود نوشت


کای عموزاده نیا در این بهشت


#

شرح حال مسلم(ع) در کوفه
:


این جماعت دوش کردند اِقتدا


در نمازی از سر ِعُجب و ریا


روز ِدیگر یک نفر برجا نبود


هرکسی رفت از پیِ سودا و سود


کوفیانِ بی مروّت جا زدند


اِبنِ عمّت را چه بی پروا زدند


در میان شهر سرگردان شدم


کوچه ها می گشتم حیران شدم


شهر ِکوفه از وجودم خسته شد


پس همه درها به رویم بسته


تشنگی تاب و توانم را برید


گشتم ازنامردمان بس ناامید


تاگذر افتاد بن بستی مرا


شربت آبی زیک دستی مرا


آن یکی پیره زنِ مهمان نوازدر


"
طوعه"، منزل را به رویم کرد باز


درسرایش لحظه ای راحت شدم


با وضوئی سوی قدقامت شدم


باخدایِ خود به درگاهِ نیاز


غافل از دنیا به پا کردم نماز


نیمه شب فرزندِ طوعه سررسید


صیدِ خود را اندرونِ خانه دید


این جوانِ ناکِسِ آدم فروش


موضعِ من را گزارش کرد دوش


درشبیخونی سحرگه صد سوار


با یراق آمد برای کارزار


پس مهیّا گشتم و بالان شدم


ازنفاق ناکسان نالان شدم


آیه ی اِنّا اِلَیهِ راجِعون


خواندم وشمشیر خود کردم برون


بی حیاها وارد خانه شدند


حمله ور گشتند و دیوانه شدند


در دفاع دینِ حق بی چندوچون


ها فکندم دشمنان درخاک وخون


کوفیان باسنگ وآتش برسرم


می زدند ازپشت بام این پیکرم


اِبنِ عمِّ من ،میا ، کوفه میا


بی وفا این مردم پُرادّعا


#

زخمهائی برسرورویم زدند


جای شانه نیزه درمویم زدند


پس یکی«حمربن بکران»ضربه زد


برلب ودندانِ من آن بی خرد


اِبنِ اشعث این لعین دادم امان


تاگذارم برزمین تیغ وسنان


لیک دانستم که اینها خائنند


در امان هم خُلفِ وعده می کنند


تا کنم اتمام حجّت برعدو


تیغ کردم در غلافِ آن فرو


بار دیگر در امان اصرار کرد


با قَسَمهایش بدان اقرار کرد


پس رهاکردم زکف تیغ وسنان


خونِ لبهایم روان بود از دهان


اَستری آورد وگشتم من سوار


بُردَنَم نزدِ پلیدِ نابکار


هی جسارت کرد برمن ،او زیاد


آن زنا زاده، دَغَل، "اِبنُ الزّیاد
"

بعد ازآن فرمان قتلم را نمود


بَکرِ ملعون هم به بام اجرانمود


از عمارت پیکرم کرده رها


پس فرودآمد تنِ از سر جدا


اِبنِ عمِ من میا کوفه میا


بی وفاینداین سگانِ بی حیا


#

الغرض، اِبنُ الزّیادِ پستِ دون


این سگِ مست ازسیاست پُرجنون


عدّه ای را با زَرِ سُرخش خرید


هرنفس کش را زبانش می بُرید


مثله کردو کُشت و ناخنها کشید


پایِ آن دارالماره سربرید


شرم از روی رسولُ اللَه نکرد


رحم برجان آلِ آلُ اللَه نکرد


کَلبیِ* پیرِ غلامِ مرتضا


کشته شد این حامی دین خدا


دست وپاهای بسی زنجیر کرد


هم ستم بر نوجوان وپیر کرد


زیرِ آن دارالعماره سربرید


"
هانیِ ابنِ عُروه" باموی سفید


یک تن از این کوفیان لب وانکرد


در ادای حقّ ما پروا نکرد


بی وفایند وجنانت می کنند


بابرادرهم خیانت می کنند


اِبنِ عمِّ من میا، کوفه میا

خدعه ها دارند این قومِ دَغا


مهدوی




ادامه مطلب


برچسب ها : مسلم , ابن عقیل , کوفیان , اصلاح , سنّت , منّت , مکتوبه , اشراف , حجّت , نینوا , علمدار , غمخوار , کفیل , بیعت , فرمانم , فراخوان , الرحیل , عترت , سفیر , همیاری ,
بازدید : 37
[ جمعه 31 شهريور 1396 ] [ 16:2 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات ()


کاروانسالار عشقم ارمغان آورده ام
از سَفَر صاحبدلان، یک کاروان آورده ام

کهکشانها را منور کرده ام در شام تار
ماهِ کنعان در رواق آسمان آورده ام

نینوای پُر بلا از ما پذیرایی شده ست
بهترین گلهای طاها میهمان آورده ام

میزبانان سر بریدند از تنِ آلاله ها

خون دل ساغر به ساغر شوکران آورده ام

 

وارثانِ نوح و یاسین را به مسلخ بُرده اند

گُلشنِ آلِ عبا بی باغبان آورده ام


روی دستِ دشمنانم بر فرازِ نیزه ها
زینتِ دوشِ نبی را نغمه خوان آورده ام

پاره ی قرآنِ ناطق را، ز دشت لاله ها
هدیه در طشت طلا، زآن بوسِتان آورده ام

خیزران و بوسه بر دندان و لبها نا رواست
بوسه گاهِ "خاتم پیغمبران" آورده ام

گرچه طعنه می زنندم کوفیانِ بی وفا
نقضِ عهدِ ناکثان امّا عیان آورده ام

خوانده ام منزل به منزل خطبه های آتشین

سینه سینه شکوه ها از این و آن آورده ام


کردم افشا چهره ی اَعدا برای خاصُ عام
کُفرِ اینان را به هرجا بر زبان آورده ام

خارجی خوانندمان این قاسطین ومارقین
عِترتِ آلِ علی را ترجمان آورده ام

کوه صبرم قلّه ام در"شامُ، شامُ، شام" بود
بهرِ عالم صد نشان از بی نشان آورده ام

داغدارم، مو سپیدم، گرچه شد قدّم کمان
عشق و ایثار از برای هر زمان آورده ام
#
شاعری شرمنده ام"یالَیتَنا کُنتُ مَعَک"
شرحه شرحه سینه ای آه و فغان آورده ام


غلامرضا مهدوی آزاد




ادامه مطلب


برچسب ها : کاروانسالار , ارمغان , آورده ام , کاروان , کنعان , رواق , آسمان , نینوا , پذیرایی , فرات , بهترینها , میزبانان , شوکران , طاها , یاسین , مسلخ , رینت , طشت , قرآن , ناطق ,
بازدید : 156
[ دوشنبه 17 آبان 1395 ] [ 8:8 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات ()
[ یکشنبه 17 آبان 1394 ] [ 20:25 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات ()
[ دوشنبه 11 آبان 1394 ] [ 22:21 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات ()



.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • فایل زون